داستان هاي كوتاه و جالب داستان هاي كوتاه و جالب .

داستان هاي كوتاه و جالب

داستان خنده دار و طنز دبستاني

داستان خنده دار و طنز دبستاني

داستان خنده دار و طنز دبستاني,داستان خنده دار

جهاني‌ها -> داستان

آموزگار به دانش آموزان گفت كتابهاي خود را باز كنيد و از روي درس حسنك كجايي بخوانيد. يكي از دانش آموزان شروع به خواندن كرد:


گاو ما ما مي كرد. گوسفند بع بع مي كرد. سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود . حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آمد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد، كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۰۴:۰۳:۵۸ توسط:داستان موضوع:

داستان مثنوي معنوي دشمن طاووس

داستان مثنوي معنوي دشمن طاووس

داستان مثنوي معنوي دشمن طاووس,داستان مولانا

طاووسي در دشت پرهاي خود را مي‌كند و دور مي‌ريخت. دانشمندي از آنجا مي‌گذشت، از طاووس پرسيد : چرا پرهاي زيبايت را مي‌كني؟

چگونه دلت مي‌آيد كه اين لباس زيبا را بكني و به ميان خاك و گل بيندازي؟ پرهاي تو از بس زيباست مردم براي نشاني در ميان قرآن مي‌گذارند. يا با آن باد بزن درست مي‌كنند. چرا ناشكري مي‌كني؟

طاووس مدتي گريه كرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فريب رنگ و بوي ظاهر را مي‌خوري. آيا نمي‌بيني كه به خاطر همين بال و پر زيبا، چه رنجي مي‌برم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من مي‌رسد. شكارچيان بي رحم براي من همه جا دام مي‌گذارند. تير اندازان براي بال و پر من به سوي من تير مي‌اندازند. من نمي‌توانم با آنها جنگ كنم پس بهتر است كه خود را زشت و بد شكل كنم تا دست از من بر دارند و در كوه و دشت آزاد باشم. اين زيبايي، وسيله غرور و تكبر است. خودپسندي و غرور بلاهاي بسيار مي‌آورد. پر زيبا دشمن من است. زيبايان نمي‌توانند خود را بپوشانند. زيبايي نور است و پنهان نمي‌ماند. من نمي‌توانم زيبايي خود را پنهان كنم، بهتر است آن را از خود دور كنم.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۰۴:۰۳:۳۸ توسط:داستان موضوع:

داستان خريدن كفش ملانصرالدين

داستان خريدن كفش ملانصرالدين

داستان خريدن كفش ملانصرالدين,داستانهاي ملانصرالدين

جهاني‌ها -> داستان

ملانصرالدين براي خريد پاپوش نو راهي شهر شد.

در راسته ي كفش فروشان انواع مختلفي از كفش ها وجود داشت كه او مي توانست هر كدام را كه مي خواهد انتخاب كند. فروشنده حتي چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادي بيشتري براي تهيه كفش دلخواهش داشته باشد. ملا يكي يكي كفش ها را امتحان كرد، اما هيچ كدام را باب ميلش نيافت. هر كدام را كه مي پوشيد ايرادي بر آن وارد مي كرد. بيش از ده جفت كفش دور و بر ملا چيده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله ي هر چه تمام به كار خود ادامه مي داد. ملا ديگر داشت از خريدن كفش نااميد مي شد كه ناگهان متوجه ي يك جفت كفش زيبا شد!

آنها را پوشيد. ديد كفش ها درست اندازه ي پايش هستند. چند قدمي در مغازه راه رفت و احساس رضايت كرد. بالاخره تصميم خود را گرفت. مي دانست كه بايد اين كفشها را بخرد

از فروشنده پرسيد: قيمت اين يك جفت كفش چقدر است؟

فروشنده جواب داد: اين كفش ها، قيمتي ندارند!

ملا گفت: چه طور چنين چيزي ممكن است، مرا مسخره مي كني؟

فروشنده گفت: ابدا، اين كفش ها واقعا قيمتي ندارند، چون كفش هاي خودت است كه هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتي!

اين داستان زندگي اكثر ما انسان هاست، هميشه نگاه مان به دنياي بيرون است. ايده آل ها و زيبايي ها را در دنياي بيرون جست و جو مي كنيم. خوشبختي و آرامش را از ديگران مي خواهيم. فكر مي كنيم مرغ همسايه غاز است. خود كم بيني و اغلب خود نابيني باعث مي شود كه خويشتن را به حساب نياورده و هيچ شأني براي خودش قائل نباشيم. ما چنان زندگي ميكنيم كه گويي همواره در انتظار چيز بهتري در آينده هستيم. در حالي كه اغلب آرزو مي كنيم اي كاش گذشته برگردد و بر آن كه رفته حسرت مي خوريم. پس تا امروز، ديروز نشده قدر بدانيم و براي آينده جاي حسرت باقي نگذاريم.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۰۴:۰۳:۱۷ توسط:داستان موضوع:

داستان عبرت آموز نجار بازنشسته

داستان عبرت آموز نجار بازنشسته

داستان عبرت آموز نجار بازنشسته

نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده ميكرد. يك روز او با صاحب كار خود موضوع را درميان گذاشت. پس از روزهاي طولاني و كار كردن و زحمت كشيدن، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا كردن زمان اين استراحت ميخواست تا او را از كار بازنشسته كنند

.
صاحب كار او بسيار ناراحت شد و سعي كرد او را منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصميمي كه گرفته بود پافشاري كرد .
سرانجام صاحب كار درحالي كه با تأسف با اين درخواست موافقت ميكرد ، از او خواست تا به عنوان آخرين كار ، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد
نجار در حالترودربايستي ، پذيرفت درحاليكه دلش چندان به اين كار راضي نبود . پذيرفتن ساخت اين خانه برخلاف ميل باطني او صورت گرفته بود . براي همين به سرعت مواد اوليه نامرغوبي تهيه كرد و به سرعت و بي دقتي ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودي و به خاطر رسيدن به استراحت ، كار را تمام كرد .
او صاحب كار را از اتمام كار باخبر كرد . صاحب كار براي دريافت كليد اين آخرين كار به آنجا آمد .
زمان تحويل كليد ، صاحب كار آن را به نجار بازگرداند و گفت: اين خانه هديه ايست از طرف من به تو به خاطر سالهاي همكاري! نجار ، يكه خورد و بسيار شرمنده شد .
در واقع اگر او ميدانست كه خودش قرار است در اين خانه ساكن شود ، لوازم و مصالح بهتري براي ساخت آن بكار مي برد و تمام مهارتي كه در كار داشت براي ساخت آن بكار مي برد . يعني كار را به صورت ديگري پيش ميبرد .
اين داستان ماست. ما زندگيمان را ميسازيم. هر روز ميگذرد. گاهي ما كمترين توجهي به آنچه كه ميسازيم نداريم، پس در اثر يك شوك و اتفاق غيرمترقبه ميفهميم كه مجبوريم در همين ساخته ها زندگي كنيم. اگر چنين تصوري داشته باشيد، تمام سعي خود را براي ايمن كردن شرايط زندگي خود ميكنيم.
فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم ، ممكن نيست .
شما نجار زندگي خود هستيد و روزها ، چكشي هستند كه بر يك ميخ از زندگي شما كوبيده ميشود. يك تخته در آن جاي ميگيرد و يك ديوار برپا ميشود. مراقب سلامتي خانه اي كه براي زندگي خود مي‌سازيد باشيد.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۰۴:۰۲:۵۷ توسط:داستان موضوع:

داستان عاشقانه به رويت نياوردم

داستان عاشقانه به رويت نياوردم

داستان عاشقانه به رويت نياوردم,داستان عاشقانه

جهاني‌ها -> داستان

به ياد مي آورم اولين روزي را كه در كلاس هاي جمع و جور دانشكده اي ديدمت كه با هزاران ذوق به وكيل شدن پا بهش گذاشته بودم و از همان اول كاري سر تشابه دو جاسوئي جي كه اتفاقا خيلي هم برام عزيز بود كلاهمان تو هم رفت!

شايد هم كمي بيشتر كه كار به جايي رسيد كه در جيب كتت گوجه فرنگي بگذارم و تو كتابي كه ميدانستي سه ماه دوندگي كرده ام تا پيدايش كنم را شب امتحان جر و واجر كردي!

آخر ميداني آن جاسوئي جي تنها يادگار بابابزرگ مرحومم كه بعد از فوت يك ساله اش شيش ماه افسردگي حاد داشتم بود و تو يكاره آمده بود آن را برداشته بودي و با آن چهره ي از خود متشكر هميشگي ات كه حدس ميزنم مدلت بود مرا توبيخ ميكردم كه چرا چشمانم را باز نميكنم تا بفهمم مال من نيست!در اخر هم درامدي زيرلبي گفتي اصلا همه ي دخترا همينن!يك تخته شان كم است و رو نرو ات ميروند…

حرص و نفرتم آن لحظه در دستهاي مشت شده ام كه ناخون هاي بلندم را ميفشردن پيدا بود و حتي وقتي كه فهميديم آن جاسوئي جي نه مال است و نه مال تو بلكه مال پشت سريمان است هم نخوابيد!بگذريم…من هيچوقت به رويت نياوردم كه از همون اول كه نگاهم بهش افتاد فهميدم اين جاسوئي جي سبز و است و من از سبز بيزارم و جاسوئي جي عزيز من بنفش است …

به رويت نيارودم با اولين نگاه به چهره ي بانمكِ سبزه و ته ريش مشكي ات دلم مالش رفت چيزي شبيه ضعف از گرسنگي…من هيچوقت به روي خودم نياوردم كه من جزوه ي مهتاب دختر كلاسمان را پاره كرده ام چون من خطم بد بود و اون با زيركي به نستعليق جزوه هايش را براي تو پاكنويس ميكرد و فرط و فرط كپي هايش را با هزار جور خنده و ناز ميداد دستت

و من هربار به محض رسيدن به خانه جيغ ميزدم و در خواب هاي شبانه ام گازش ميگرفتم…به رويم نياوردم كه كه وقتي رو به رويم نشستي و گفتي نميدانم چقدر شبيه پرنسي كه منتظرشي هستم اما بي حد و مرز دوستت دارم تا دو هفته از شوك حرف نزدم…به رويم نياوردم كه از وقتي گفتي كك و مك هايم با مزه ام ميكنن فكر ليزر سه سالشه شان را بيرون پراندم …

به رويم نياوردم كه اين من بودم كه با هزار دوز و كلك وارد اكانت اينستاگرامت ميشدم و دختراي ادد ليستت را ميپراندم تا ياد بگيرند براي يك پسر صاحب كار آنچنان كامنت هاي بيگانه نگذارند..به رويم نياوردم كه نگاه از بالا و پر غرورت از نوتلا برايم پر لذت تر و آستين هاي تا آرنج بالا رفته ي پسرونه ات جذاب ترينا توي دنيايم بودن…

من به رويم نياوردم وقتي ميرفتي و ميگفتي برام دوري ازت سخت است براي من چيزي بيش از سخت بود آنقدر كه تمام اطرافيانم فهميدن اين دختر محافظه كار يك شكست عشقي سخت خورده است شده ام كه عاشق رنگ سبز است.بگذريم…

من حتي نبودنت را هم ديگر به رويم نمياورم فقط گاهي كه مثل الان كسي با عطر تلخ كه سندش را قلبم به نام تو زده است از كنارم رد ميشود ناگهان اين خزعبلات در ذهنم تداعي ميشود انگار كه ميخواهد بگويد اي بدبخت!از خودراضي دوست داشتني ات رفته است چگونه هنوز زنده اي؟!


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۰۴:۰۲:۳۱ توسط:داستان موضوع:

داستان عبرت آموز خريدن كفش ملانصرالدين

داستان عبرت آموز خريدن كفش ملانصرالدين

داستان عبرت آموز خريدن كفش ملانصرالدين

ملانصرالدين يكي از مشهورترين چهره هاي تاريخ ادب و هنر ايراني است كه داستان هاي جالب آن را هر كسي دوست دارد.

ملانصرالدين براي خريد پاپوش نو راهي شهر شد. در راسته ي كفش فروشان انواع مختلفي از كفش ها وجود داشت كه او مي توانست هر كدام را كه مي خواهد انتخاب كند. فروشنده حتي چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادي بيشتري براي تهيه كفش دلخواهش داشته باشد. ملا يكي يكيكفش ها را امتحان كرد، اما هيچ كدام را باب ميلش نيافت. هر كدام را كه مي پوشيد ايرادي بر آن وارد مي كرد. بيش از ده جفت كفش دور و بر ملا چيده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله ي هر چه تمام به كار خود ادامه مي داد. ملا ديگر داشت از خريدن كفش نااميد مي شد كه ناگهان متوجه ي يك جفت كفش زيبا شد!

آنها را پوشيد. ديدكفش ها درست اندازه ي پايش هستند. چند قدمي در مغازه راه رفت و احساس رضايت كرد. بالاخره تصميم خود را گرفت. مي دانست كه بايد اين كفشها را بخرد

از فروشنده پرسيد: قيمت اين يك جفت كفش چقدر است؟

فروشنده جواب داد: اين كفش ها، قيمتي ندارند!

ملا گفت: چه طور چنين چيزي ممكن است، مرا مسخره مي كني؟

فروشنده گفت: ابدا، اين كفش ها واقعا قيمتي ندارند، چون كفش هاي خودت است كه هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتي!

اين داستان زندگي اكثر ما انسان هاست، هميشه نگاه مان به دنياي بيرون است. ايده آل ها و زيبايي ها را در دنياي بيرون جست و جو مي كنيم. خوشبختي و آرامش را از ديگران مي خواهيم. فكر مي كنيم مرغ همسايه غاز است. خود كم بيني و اغلب خود نابيني باعث مي شود كه خويشتن را به حساب نياورده و هيچ شأني براي خودش قائل نباشيم. ما چنان زندگي ميكنيم كه گويي همواره در انتظار چيز بهتري در آينده هستيم. در حالي كه اغلب آرزو مي كنيم اي كاش گذشته برگردد و بر آن كه رفته حسرت مي خوريم. پس تا امروز، ديروز نشده قدر بدانيم و براي آينده جاي حسرت باقي نگذاريم.




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۰۴:۰۲:۱۰ توسط:داستان موضوع:

داستان آموزنده انسانيت ساده يا پيچيده

داستان آموزنده انسانيت ساده يا پيچيده

 داستان آموزنده كوتاه

جهاني‌ها -> داستان

 چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها  افراد زيادي اونجا نبودن، 3 نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود.

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد، البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم، بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و …

بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم.

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده، خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد.

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود، اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه.

ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم، دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم.

ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده.

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار.

من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين.

ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت.

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۰۴:۰۱:۴۰ توسط:داستان موضوع:

رمانتيك ترين داستان : يواش تر برو من ميترسم

رمانتيك ترين داستان : يواش تر برو من ميترسم

رمانتيك ترين داستان : يواش تر برو من ميترسم

زن و شوهر جواني سوار برموتورسيكلت در دل شب مي‌راندند. آنها از صميم قلب يكديگر را دوست داشتند.زن جوان: ‘يواشتر برو من مي‌ترسم’ مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره!

زن جوان: ‘خواهش مي‌كنم، من خيلي ميترسم.’ مردجوان: ‘خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري!’

زن جوان: ‘دوستت دارم، حالا ميشه يواشتر بروني؟’ مرد جوان: ‘مرا محكم بگير’

زن جوان: ‘خوب، حالا ميشه يواشتر؟’ مرد جوان: ‘باشه، به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي‌تونم راحت برونم، اذيتم مي‌كنه.’

**

روز بعد روزنامه‌ها نوشتند برخورد يك موتورسيكلت با ساختماني حادثه آفريد. در اينسانحه كه بدليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد، يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

مرد از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين كه زن را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و اين است عشق واقعي!




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۰۴:۰۱:۱۲ توسط:داستان موضوع:

داستان عاشقانه بغلم كن عشق خوبم

داستان عاشقانه بغلم كن عشق خوبم

داستان عاشقانه بغلم كن عشق خوبم,داستان عاشقانه

جهاني‌ها -> داستان

آن شب وقتي به خانه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده كردن شام است.

دستش را گرفتم و گفتم “بايد راجع به موضوعي باهات صحبت كنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنيدن حرف‌هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم را در چشماش ديدم. اصلاً نمي‌دانستم چه طور بايد به او بگويم، انگار دهنم باز نمي‌شد.
هرطور بود بايد به او مي‌گفتم و راجع به چيزي كه ذهنم را مشغول كرده بود، با او صحبت مي‌كردم. موضوع اصلي اين بود كه مي‌خواستم از او جدا شوم. بالاخره هرطور كه بود موضوع را پيش كشيدم، از من پرسيد چرا؟ اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي كه از اتاق غذاخوري خارج مي‌شد فرياد مي‌زد: “تو مرد نيستي!”
آن شب ديگر صحبتي نكرديم و او دائم گريه مي‌كرد و مثل باران اشك مي‌ريخت. مي‌دانستم كه مي‌خواست بداند كه چه بلايي بر سر عشق‌مان آمده و چرا؟ اما به سختي مي‌توانستم جواب قانع كننده‌اي برايش پيدا كنم؛ چرا كه من دل‌باخته دختري جوان شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و او مدت‌ها بود كه با هم غريبه شده بوديم و تنها نسبت به او احساس ترحم مي‌كردم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت‌نامه طلاق را گرفتم. خانه، ۳۰ درصد شركت و ماشين را به او دادم؛ اما او تنها نگاهي به برگه‌ها كرد و بعد همه را پاره كرد.
زني كه بيش از ۱۰ سال كنارش زندگي كرده بودم تبديل به يك غريبه شده بود و من واقعاً متاسف بودم و مي‌دانستم كه آن ۱۰ سال از عمرش را براي من تلف كرده و تمام انرژي و جواني‌اش را صرف من و زندگي با من كرده؛ اما ديگر خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره با صداي بلند شروع به گريه كرد، چيزي كه انتظارش را داشتم. به نظر من اين گريه يك تخليه هيجاني بود. ظاهراً مسئله طلاق كم كم داشت برايش جا مي‌افتاد.
فرداي آن روز ديروقت به خانه آمدم و ديدم نامه اي روي ميز گذاشته! به آن توجهي نكردم و به رختخواب رفتم و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم آن نامه هنوز هم همان جاست. وقتي آن را خوندم ديدم شرايط طلاق را نوشته؛ هيچ چيزي از من نمي‌خواست، جز اينكه در اين يك ماه كه از طلاق ما باقي مانده به او توجه كنم. از من درخواست كرده بود كه در اين مدت تا جايي كه ممكن است هر دو به صورت عادي كنار هم زندگي كنيم. دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمان در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي‌خواست كه جدايي ما پسرمان را دچار مشكل كند! اين مسئله براي من قابل قبول بود؛ اما او درخواست ديگري نيز داشت: از من خواسته بود كه روز عروسي‌مان  را به ياد آورم، در آن روز او را روي دستانم گرفته بودم و به خانه آوردم، از من درخواست كرده بود كه در يك ماه باقي از زندگي مشتركمان هر روز صبح او را از اتاق خواب تا دم در به همان صورت روي دست‌هايم بگيرم و راه ببرم!
خيلي درخواست عجيبي بود. با خودم فكر كردم حتماً دارد ديوانه مي‌شود؛ اما براي اين كه آخرين درخواستش را رد نكرده باشم موافقت كردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب را براي “دوي” تعريف كردم و با صداي بلند خنديد و گفت: “به هر حال بايد با مسئله طلاق روبرو مي‌شد، مهم نيست چه حقه‌اي به كار ببره.”
مدت‌ها بود كه من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي كه طبق شرايط طلاق كه همسرم تعيين كرده بود، او را بلند كردم و در ميان دست‌هايم گرفتم. هر دو مثل آدم‌هاي دست و پاچلفتي رفتار مي‌كرديم و معذب بوديم. پسرمان پشت ما راه مي‌رفت و دست مي‌زد و مي‌گفت: “بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي‌بره.” جملات پسرم دردي را در وجودم زنده مي‌كرد، از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از آن جا تا در ورودي حدود ۱۰ متر مسافت را طي كرديم. چشم‌هايش را بست و به آرامي گفت: “راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو!” نمي‌دانم يك دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم كردم. بالاخره دم در، او را زمين گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت. من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شركت حركت كردم. روز دوم هر دو كمي راحت‌تر شده بوديم، مي‌توانستم بوي عطرش را استشمام كنم. عطري كه مدت‌ها بود از يادم رفته بود.
با خود فكر كردم كه مدتهاست به همسرم به حد كافي توجه نكرده بودم. انگار سال‌هاست كه نديدمش، من از او مراقبت نكرده بودم. متوجه شدم كه آثار گذر زمان بر چهره‌اش نشسته، چند تا چروك كوچك گوشه چشماش نشسته بود. لابلاي موهايش چند تار خاكستري ظاهر شده بود! براي لحظه‌اي با خود فكر كردم: “خدايا من با او چه كار كردم؟!” روز چهارم وقتي او را روي دست‌هايم گرفتم حس نزديكي و صميميت را دوباره احساس كردم. اين زن، زني بود كه ۱۰ سال از عمر و زندگي‌اش را با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس كردم، صميميت بيشتر و بيشتر شده، انگار دوباره اين حس زنده شده و باز دارد شاخ و برگ مي‌گيرد. من راجع به اين موضوع به “دوي” چيزي نگفتم. هر روز كه مي‌گذشت بلند كردن و راه بردن همسرم برايم آسان و آسان‌تر مي‌شد. با خودم گفتم حتماً عضله‌هايم قوي‌تر شده! همسرم نيز هر روز با دقت لباسش را انتخاب مي‌كرد.
يك روز در حالي كه چند دست لباس را در دست گرفته بود احساس كرد كه هيچ كدام مناسب و اندازه نيست. با صداي آرام گفت: “لباس‌هام همه گشاد شدن!” و من ناگهان متوجه شدم كه توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود كه او را راحت بلند مي‌كردم. انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي‌شد. گويي ضربه‌اي به من وارد شد، ضربه‌اي كه تا عمق وجودم را لرزاند. در اين مدت كوتاه چقدر درد و رنج را تحمل كرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي‌شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش را نوازش كردم. براي پسرم منظره در آغوش گرفتن و راه بردن مادرش توسط پدرش تبديل به يك جزء شيرين زندگي‌اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره كرد كه جلو بيايد و به نرمي و با تمام احساس او را در آغوش فشرد. من رويم را برگرداندم، ترسيدم نكند كه در روزهاي آخر تصميمم را عوض كنم. بعد او را در آغوش گرفتم و حركت كردم.
همان مسير هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي. دست‌هاي او دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي او را حمل مي‌كردم، درست مثل اولين روز ازدواج‌مان. روز آخر وقتي او را در آغوش گرفتم به سختي مي‌توانستم قدم‌هاي آخر را بردارم. انگار ته دلم مي‌گفت: “اي كاش اين مسير هيچ وقت تمام نمي‌شد.” پسرمان به مدرسه رفته بود، من در حالي كه همسرم در آغوشم بود با خود گفتم: “من توي تموم اين سال‌ها هيچ وقت به جاي خالي صميميت و نزديكي در زندگي‌مون توجه نكرده بودم!”
آن روز به سرعت به طرف محل كارم رانندگي كردم، وقتي رسيدم بدون اين كه در ماشين را قفل كنم ماشين را رها كردم. نمي‌خواستم حتي يك لحظه در تصميمي كه گرفتم، ترديد كنم. “دوي” در را باز كرد و به او گفتم كه متأسفم، من نمي‌خواهم از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي‌كرد، به پيشانيم دست زد و گفت: “ببينم فكر نمي‌كني تب داشته باشي؟” من دستشو كنار زدم و گفتم: “نه! متاسفم، من جدايي رو نمي‌خوام. اين منم كه نمي‌خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي‌خوام اون رو از دست بدم. زندگي مشترك من خسته كننده شده بود، چون نه من و نه اون تا يك ماه گذشته هيچ كدوم ارزش جزييات و نكات ظريف رو در زندگي مشتركمون نمي‌دونستيم. زندگي مشتركمون خسته كننده شده بود نه به خاطر اين كه عاشق هم نبوديم بلكه به اين خاطر كه اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواج‌مون كه همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظه مرگ همون‌طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم.” “دوي” انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي كه فرياد مي‌زد در رو محكم كوبيد و رفت.
من از پله‌ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يك سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. گل فروش پرسيد: “چه متني روي سبد گل‌تون مي‌نويسيد؟” و من درحالي كه لبخند مي‌زدم نوشتم: “از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم مي‌گيرم و حمل مي‌كنم، تو رو با پاهاي عشق راه مي‌برم، تا زماني كه مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا كنه و اميدوارم كه فقط مرگ مارو از هم جدا كنه…”


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۰۴:۰۰:۴۶ توسط:داستان موضوع:

حكايت آموزنده «نيش مار و زنبور»

حكايت آموزنده «نيش مار و زنبور»

حكايت آموزنده «نيش مار و زنبور»,حكايت


روزي زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسان‌ها از ترس ظاهر خوفناك من مي‌ميرند نه به خاطر نيش زدنم.»


اما زنبور قبول نكرد. مار براي اثبات حرفش با زنبور قراري گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسيدند به چوپاني كه در كنار درختي خوابيده بود. مار رو به زنبور كرد و گفت: «من او را مي‌گزم و مخفي مي‌شوم و تو در بالاي سرش سر و صدا ايجاد كن و خود نمايي كن.»

مار نيش زد و زنبور شروع به پرواز كردن در بالاي سر چوپان كرد. چوپان فورا از خواب پريد و گفت: «اي زنبور لعنتي» و شروع به مكيدن جاي نيش و تخليه زهر كرد. مقداري دارو بر روي زخمش قرار داد و بعد از چند روز بهبودي يافت.

مدتي بعد كه باز چوپان در همان حالت بود، مار و زنبور نقشه ديگري كشيدند. اين بار زنبور نيش مي‌زد و مار خودنمايي مي‌كرد. اين كار را كردند و چوپان از خواب پريد و همين كه مار را ديد از ترس پا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از مار ديگر زهر را تخليه نكرد و ضمادي هم استفاده نكرد. چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نيش زنبور مرد.

برخي بيماري‌ها و كارها نيز همين گونه هستند. فقط به خاطر ترس از آنها، افراد نابود مي‌شوند يا شكست مي‌خورند. بيماري سرطان از جمله بيماري‌هايي است كه دليل عمده مرگ و مير بيمارانش باخت و تضعيف روحيه آنان است.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۰۴:۰۰:۲۲ توسط:داستان موضوع: